nots:)

وبلاگ اصلی من به آدرس:danielnots.blogspot.com

nots:)

وبلاگ اصلی من به آدرس:danielnots.blogspot.com

lgbtqai&atheist&marxist femenist&blogger&poet&social activitist&law student
پیج های من در صفحات مجازی:
danielnots.blogspot.com:سایت شخصی من


facebook.com/danielparsadani

facebook.com/danieldlsm

instagram.com/danieldlsm

instagram.com/lgbtqai_plus_pride

telegram.me/farhangsazijeni

instagram.com/farhangsazijeni

facebook.com/farhangsazijensi

line id:dlsm9

instagram.com/socialistalternative

telegram.me/socialistL

tweet: @danieldlsm

tweet: @zhaninparsa

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۵ فروردين ۹۶، ۲۰:۲۴ - سیّد محمّد جعاوله
    جالب بود.
  • ۲۵ بهمن ۹۵، ۱۱:۱۵ - سیّد محمّد جعاوله
    خوب بود
نویسندگان

#نیمه_شب_نامه 

#امشب_دهم



او هر شب از خود میگریخت و درخودمی آمیخت.اشک آسمان خفه اش میکرد.در سکوتی وهم انگیز به تکرار وحشی شب ها و اشک ها و تنهایی میسرایید.

آری 

می سرایید

آوازی تلخ آوازی نمناک آوازی از غرور له شده کبوتر مادر آن شب...

او یک هیچ بود.یک هیچ نگران یک هیچ زیبا یک هیچ پوچ یک هیچ هیچ هیچ

کاش همچون نتی آزاد میشد و در فضا پرواز میکرد

درفضا سرودی از ناموجود میسرایید 

سرودی از دفتر شب های افسرد

آری او یک تضاد وحشتناک بود.یک تضاد ییچاره آواره یک تضاد از فراسوی همه آنچه بود و هست

او افتاب میشود 

او ماه میشود 

او خیال میکند 

توهم میشود

کاش کمی همه چیز به طرز عجیب و غیره منتظره ای مرگ نبود...

کاش یک دالان مالیخولیایی وحشی تمام ذهن شعر را نمی پوکاند.سروده ای زیبا خواندن،رقص باله در تلالو مهتاب،هم آغوشی با گناهی زیبا...همه آنچه او با از خود میگریخت و با خود می آمیخت.

حال که شب میشود باید دستان خورشید  را گرفت 

باید با خود تباه کرد.هرآنچه نیست را تباه کرد.هستی که خود تباه است...

باید شاد رقصید باید شاد به اوج یک پرواز مرد باید شاد مرد شاد مرد.او خودش را در یک سکوت پنهان میافت.در جایی که نبود.در مکانی خارج از مکان در مکانی خارج از وجود در مکانی خارج از خود.شاید اشک آسمان یک رازست برای مردن برای این گریختن پی در پی در انسجام فروپاشی.آسمان آیا شعری زیباست؟آسمان آیا همچون حقیقتی نهان است؟

آسمان چیست؟آسمان چیست جز تصوری نامعلوم.جز نتیجه ای وحشتبار از او و از هرآنچه او بود و هرآنچه در تاریکی ناامیدانه او میمرد و در فضا به تهی میرسید.

او از خود میگریخت و به خود میگریخت  و این هرآنچه در شب بود را معنا میداد.


#ژانین 


@dialecticall

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۸
daniel dlsm

آسمان امشب ستاره باران است
به آسمان نگاه کن
رقص ستاره هارا دراغوش بگیر
و فراموش کن که من
جایی میان ستارگان
پنهان شده ام...
و فراموش کن
که صدای هق هق گریه ام
میان اواز اسمان مهتابی
دیگر،هرگز شنیده نمیشود...
به آسمان نگاه کن
ای شقایق زندگی ام
ای خورشید تباهی ناپذیر
مرا میشنوی؟
مرا میان انبوه تهاجم سرد غم احساس میکنی؟!
بالهای شکسته ی این کبوتر خسته را
با دستان گرمت بفشار
مرا به پرواز ببر
و به جشن آسمان...
چرا ستاره ای از ان من نیست؟
چرا اینگونه،ساکت و بی هدف در کنجی از تاریکی
میان ابرهای خیس بغض کرده ام؛
چون کودکی از ترس در خود میپیچم...
من جایی میان ستارگان و در عمق تاریکی مدفون شده ام
ای چراغ گرمی بخشم....

#ژانین

@dialecticall

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۱
daniel dlsm

#داستان_کوتاه


سلام سانیای عزیزم 

امیدوارم حالت  عالی و از همیشه بهتر باشد.

در آخرین نامه ای که به دستم رسید از عشق پرسیده بودی.و خواستی تاکمی برایت از عشق بگویم.

تصمیم گرفتم داستان دختر ی را برایت تعریف کنم.دختری چهل ساله  که تنها در آپارتمانی کوچک زندگی میکند.درست حدس زدی آن دختر خود من هستم .

میدانی سانیا؟امشب اینجا باز هم باران زد و من دلم نیامد از تماشایش محروم شوم.قوه داغی درست کردم و به تراس سرپوشیده رفتم و روی صندلی مشکی رنگ ظریفی که همیشه انجاست نشستم و غرق در قطرات باران و انعکاس نور در آنها شدم.

یاد سالهای دبیرستانم افتادم.دوم دبیرستان بودم که با سهند اشنا شدم.او چهارم دبیرستان بود.پسری  لاغر با قد تقریبا بلند و موهای در هم و بلندش که همیشه برایش مشکل ساز میشد.ریش های صورتش کامل درنیامده بود و تقریبا همیشه بصورت ته ریش به قولی یکی بود یکی نبود نگهشان میداشت .غرور نوجوانیش را هم با چند جوش کوچک روی صورتش همراه داشت.صدایش هم یک نوع خاص بود.کمی بم میزد اما نه کاملا اما طوری بود که حداقل نسبت به افراد اطراف من متمایزش میکرد.اما از همه مهم تر چشم هایش بود.چشم هایی قاطع و پرغرور و در عین حال احساس میکردم دارای روحی سرشاراز احساس

باران آن شب مرا برد به آن سالها.ان سالهایی که هرگز فراموششان نکردم...

من و سهند از همان آغاز میدانستیم که وضعیت عشقمان چگونه است؟چون خانواده هایمان هرگز قبول نمیکردند براب همین سهند آن سال از کلاس های کنکوری انصراف داد و با اصرار رفت در شرکت دوست پدرش تا بعنوان کمک حسابدار کار کند.از ساعت یک سرکار بود تا ساعت هشت و گاهی نه شب.

من اما ان سال المپیاد داشتم و مجبور بودم تا ساعت شش و گاها هفت شب در مدرسه بمانم .اما وقتی کلاس هایم تمام میشد با سرعت سمت خانه میرفتم و  حتی بدون اینکه لباسم را عوض کنم چیزی آماده میکردم تا برای سهند ببرم.

گاهی کیک اسفنجی درست میکردم ،گاهی بشقاب سبزیجات ،ذرت،چیپس ژله و هرچه میتوانستم در ان زمان کوتاه درست کنم.و به بهانه کتاب خانه با سرعت عصرانه ای که درست کرده بودم را در ظرفی میگذاشتم و میرفتم تا سر ساعت هشت درشرکت باشم که وقتی کار سهند تمام شد باهم باشیم.

میدانی حداقل برای من پسرهایی که از سر کار با قیافه ای عبوس و خسته می آیند بسیار مظلوم و دوست داشتنی هستند.همیشه وقتی میرسیدم گونه هایم سرخ میشد و تا سهند را میدیدم جلوی در شرکت ،اولین کاری که میکرد گونه هایم را میبوسید و در آغوش هم بودیم...

معمولا به  پارک میرفتیم تا عصرانه اش را بدهم.بیچاره هیچ چیز نمیخورد تا من بیایم.اکثر اوقات هم انقدر گرسنه بود که فراموش میکرد به من هم بدهد.یادم می آید اولین باری که کیک خامه ای درست کرده بودم خامه را با انگشتم به پیشانی اش زدم  و...چقدر خندیدیم...بعد از اینکه ِغذا میخوردیم معمولا روی چمن های پارک(اگر خیس نبود)دراز میکشیدیم و به آینده فکر میکردیم.به اینکه باهم باشیم و سهند بتواند مستقل بشود و باهم زندگی کنیم برای همیشه...

کار هرشبمان بود که تا نیمه های شب تمام خیابان هارا زیر پا بگذاریم و  گاها از بستی فروشی  بزرگ روبروی پارک بستنی بخریم.طبق معمول من بستنی شکلاتی تلخ و سهند وانیلی میگرفت و البته ازمال من هم میخورد و اذیتم میکرد...

شبهایی که باران میزد چون من سرمایی بودم پالتوی قهوه ای رنگش را در می آورد و روی شانه هایم می انداخت.گاهی هم در همان خیابان هایی که از ساعت ده به بعد خلوت بودند انقدر محکم بغلم میکرد که گویی میخواند مرا بدزدند و در گوشم ارام میگفت هیچ وقت از دستت نمیدهم...هیچ وقت...

شده بود کار هرشبمان که تمام کوچه ها و خیابان ها و کافه هارا وجب به وجب با تمام وجودمان قدم بزنیم...انقدر که بعداز آن سال هم هروقت به بستنی فروشی میرفتم من را میشناخت و احوال دوستم را میپرسید.

ان سالها هردومان بچه بودیم.خیلی بچه اما خیلی بزرگ تراز سنمان میفهمیدیم و تلاش میکردیم باهم باشیم...چند سال از ان عشق گذشت...عشقی که بعد از یکسال با مهاجرت خانواده سهند در همان شهر بیچاره که حالا پر بود از خاطراتی بغض کرده،خاک شد...

بعد از سهند هر چهار پنج سال میشد از کسی خوشم بیاید و جالبیش آنجا بود که حالا که نگاه میکنم هرکدام از انها از جهتی شبیه سهند بودند...قد بلند،لاغر،ته ریشی که هنوز کامل نشده بود و از همه مهم تر همه شان چشم هایی قاطع و پر احساس و پر غرور داشتند مثل سهند...

و تا امروز که من چهل ساله ام هنوز هم گاهی شبها سهند از پشت تمام این سالها دوباره می اید و مرا در آغوش خودش به خیابان ها و کوچه های محله قدیممان میبرد...

بگذار با قطعه ای از شاملو داستانم را تمام کنم:

گمان نبر که عشق بی حاصلیست

زیرا که عشق خود فرداست 

خود همه چیز است...


امیدوارم جواب پرسشت را گرفته باشی سانیای دوست داشتنی جوانم.

همیشه شاد باش.

دوست همیشگی و کمی پیرت،سارا.


#ژانین 

@dialecticall

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۷
daniel dlsm
بی تو برمن چه گذشت؟
شب نیز نمی داند
درد 
اندوه 
خزان 
باران پر زد و رفت 
آه از این دل دلتنگم 
آه...
شانه ای میخواهم 
که ببارم هرشب 
تا بروید درد 
تا بگوید 
بی تو برمن چه گذشت 
در تمام این شب 
بی تو تنها 
پر پرواز ندارم 
چه خزان تلخی 
چه خزان خشکی 
چه دل دلتنگی...

#ژانین 

@dialecticall
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۱
daniel dlsm
نگاهی گذرا برحضور زنان در جامعه ایران معاصر 

بحث حضور زنان در اجتماع نه یک بحث تازه و متعلق به چند سال اخیر که یک بحث با تاریخ دویست ساله درایران و جهان است.
درایران جنبش های حمایت از حقوق زنان(به هرشکلی)،به دوره مشروطه باز میگردد. و قبل از آن زن را تنها میتوانستیم موجودی منفعل و اوبژه و صرفا انتقال دهنده فرهنگ بدانیم.زن دراین دوران به یک موجود منفعل و ضعیف در خانه محدود میشد و تعریفی فراتراز این نداشت.موجودی که نمیتوانست خود،فرهنگ بسازد بلکه تنها انتقال دهنده فرهنگ به نسل بعدی بود.که البته دراینجا مفهوم نسل بعدی هم صرفا در نسل بعدی مردان خلاصه میشود.
و مصداق این امر را میتوانیم در نقش های زنان در خانواده مشاهده کنیم.وظایفی که زن در آن دوره داشت صرفا خلاصه میشد در اعمال مربوط به خانه آن هم تاجایی که بعنوان خدمت و فعالیت جهت آسایش و آرامش و تربیت جنس مذکر بود،جزء وظایف زن محسوب میشد و ازآن به بعدش اختیاری بود و گاها میبینیم که حتی فعالیت های زنان برای خودشان با عناوین ضد اجتماعی در جامعه و اطرافیان مطرح میشوند.
پس علنا میتوان گفت زن تنها بعنوان یک ابزار برای خوشبختی جنس مذکر بود.یا میتوان از قول سیمون دوبوار استفاده کرد که زن همیشه یک"آن دگری"بوده و این جدایی و مرز باعث جامعه پذیر شدن قواعد و ارزش های اجتماعی صراحتا ضد زن میشدند.
اما در تاریخ جهان و به تبع درایران از زمان مشروطیت با توجه به شرایط اقتصادی و سیاسی خاص پیش آمده که توضیح آن دراین یادداشت نمی گنجد،شاهد حظور زنان در عرصه های سیاسی اجتماعی اقتصادی هستیم که گرچه در آغاز این حضور تنها شامل صنف خاصی اززنان جامعه میشد. 
اما صرف این حظور خود توانست نویدی دهداز امکان حضور همه زنان جامعه در صحنه سیاسی اجتماعی.حضور زنان را دراین عصر باید درنشریات و کتب آن دوران جست و جو کرد که مهم ترین ابزار رسانه ای زمان خود بودند و منعکس کننده ی وضعیت جامعه.
از اولین نشریاتی که درخصوص زنان درایران عصر مشروطه منتشر شد میتوان از نشریه{شکوفه} به سر دبیری مریم مزین السلطنه(عمید)نام برد.این نشریه میتواند بعنوان نمونه ای از نحوه حضور زنان درعصر مشروطه قرار گیرد.با مطالعه این نشریه میتوان متوجه شد که هنوز در جامعه تلاشی برای نقش فعال زنان و فرهنگ سازی آن نشده است و صرفا یک آموزش جهت اعمال وظایف خانه داری و خدمت به فرزند و همسر بود.بعبارت دیگر دراین نشریه و نشریات موازی آن،هنوز صحبتی از تغیر نقش زنان درجامعه نشده بود.اما این نشریات بسیار پر اهمیت می نماید زیرا برای اولین بار زنان در جامعه معرفی میشوند. و هرچند که هدف نشریات نبود اما،یک وجود مستقل از مردان پیدا میکنند و در قالبی مستقل شناخته میشوند. همین امر که یک زن بتواند مقاله نویسی کندونشریه ای جهت مطالعه زنان و به تبع آموزش سواد به زنان،تاسیس کندمیتواند بعنوان نشانه ای از تعریف مستقل زن در جامعه باشد.
از طرفی تمام بحث دراینجا خلاصه نمی شود.وجود نشریه ای برای زنان به تبع نیاز دارد به آموزش سواد به زنان حداقل برای مطالعه مطالب.و درکارنامه عمید هم می بینیم که در تمام  دوران فعالیت اجتماعی خود همواره خواهان تاسیس مدارسی مخصوص دختران بود تا دختران جوان بتوانند آماده شوند برای آموزش های تخصصی جهت انجام هرچه بهتر وظیفه فرزندپروری.همانطور که مشاهده میکنید با اینکه هدف سواد آموزی زنان،ایجاد نقش اجتماعی موثر برای زنان نبود،اما همین سوادآموزی هرچند اندک میتوانست نسلی از زنان متفاوت با خواسته های متفاوت به جامعه تحویل دهد. که همانطور هم شد میبینم که در آینده حتی بعد ازبسته شدن نشریه شکوفه و روی کار آمدن رسمی احزاب مشروطه گروه ها و تشکل هایی از خود زنان پدید می آیند و اینبار خواستار یک نقش فراتراز"آن دگری"درجامعه هستند.
برای مثال میتوان از نشریات ابتدای دوران پهلوی اول و اواخر دوران قاجار نام برد که دراین نشریات مطالبات زنان در قالبی جدید حظور میابد و اینبار زنان نه خواستار آموزش فرزند پروری بلکه خواستار حظور در تشکل های سیاسی و اجتماعی هستند و حتی در گروه ها و احزاب مختلف سیاسی هم چهره زنانی را میبینم که فعالیت های اجتماعی کم از مردان نداشتند.
اما مساله مهمی که دراین دوران باعث رکود این جنبش های اجتماعی میشود،اقدامات سرکوبگرایانه ی رضا شاه است که با حذف و سرکوب تمام نشریات و سازمان ها و تشکلات زنان که منادی تحولی عظیم در ارتباط با نقش زنان در سطح اجتماع بودند،بار دیگر جنبش زنان ایران دچار رکود میشود و البته بدلیل حضور زنان در اجتماع، بواسطه فعالیت های اجتماعی در دهه های گذشته،سازمان های مربوط به زنان به طور کامل ازبین نرفتند بلکه مناسبات گذشته در قالبی جدید ریخته شدند.
بعبارتی دیگر همان نقش منفعل و وابسته زنان این بار در قالبی تازه ریخته شد.پس نمیشود گفت صرفا به این دلیل که زنان دردوره پهلوی اول و دوم از خانه خارج شدندمیتوان نتیجه گرفت دارای نقشی فع

ال در اجتماع بودند.

میتوان با مشاهده نشریات مربوط به زنان در دوره پهلوی دوم به وضوح این امر را مشاهده کرد که زنان هنوز همان ابزار و اوبژه هستند که اینبار مشغول به مجلات مد و زیبایی شدند وهنوز هم درخدمت جنس مذکرند اما اینبار در قالبی جدید،اینبار درقالب بدست آوردن هرچه بیشتر جذابیت های ظاهری و تقلید از مدهای غربی برای جذب همان جنس مذکر در دل جامعه.از طرفی با نگاهی به حضور زنان درعرصه سیاسی هم میتوان به این نتیجه رسید زیرا در کل دوران پهلوی تنها یک زن وجود دارد که توانست درجامعه دارای نقشی سازنده باشد که نسبت به دوران مشروطه یک عقب گرد محسوب میشود.
اما ازطرفی در اواخر دوران پهلوی دوم ما شاهد حظور دوباره زنان در سطح اجتماع هستیم اما اینبار نه در حکومت و دولت بلکه در جبهه اپوزیسیون مخالف آن.و با نگاهی به جنبش های اجتماعی و احزاب و گروه های مخالف با رژیم پهلوی به وضوح نقش زنان را مشاهده کرد. تاجایی که حتی از سران بسیاری از گروه های مخالف هم از زنان هستند.و تفاوت اینبار اینجاست که این حظور نه فقط دربین یک صنف خاص بلکه در بین تمامی افراد و مردم دیده میشود.تاجایی که مشاهده شد در انقلاب سال57،زنان هم همراه مردان از هر صنف و گروه وطبقه ای حظور پیداکردند و بار دیگر ثابت کردند که میتوانند نقش فعال درجامعه ایفا کنند.و از یک اوبژه ی منفعل به سوبژه ای فعال بدل شوند و آینده یک کشور را رقم بزنند.
اما بعد از پیروزی انقلاب،زنان بار دیگر به حاشیه کشیده شدند و و تا تقریبا اواسط دهه دوم انقلاب،نقش فعال خاصی را از زنان مشاهده نمی کنیم.البته نقش زنان در اموری مانند خدمات در جنگ را نباید نادیده گرفت.اما ملاک ما مقایسه با دوران انقلاب و حظور گسترده زنان در عرصه سیاسی است.
از دهه دوم انقلاب زنان بار دیگر  برای تحقق کامل خواسته های خودشان و جهت حظوری همه جانبه در تمام عرصه ها،وارد سیاست و اجتماع شدند و میبینم اولین زنانی که به مجلس شورای اسلامی راه پیدا کردند و در آینده در هیات وزیران و آخرین سند حظور زنان را هم میتوان حظور گسترده زنان در انتخابات مجلس دهم دانست.اما مساله مورد توجه اینجاست که آیا زنان دراین دوران توانستند به آن نقش فعالی که خواستار آن بودند دست یابند؟
در ظاهر امر چنین بنظر می آید که این اتفاق افتاد زیرا ماشاهد حظور زنان درمناصب سیاسی بالا درجامعه هستیم.اما با بررسی بیشتر عملکرد زنان دراین دوران و نگاهی اجمالی به تاریخ آن میتوان فهمید که زنان دراین دوره نه اینکه به هیچ کدام از اهداف نرسیدند،بلکه آنطور که هدفشان بود و باید انجام میشد،فعالیتی خاصی صورت نگرفت.نقش زنان راهم میتوان تاحد زیادی تشریفاتی ارزیابی کرد وقتی یک زن وزیر به راحتی با کوچک ترین مخالفتی کنار گذاشته میشود یافراکسیون مجلس علنا ضد فعالیت احتماعی زنان صحبت میکنند.و حتی دردوره ای که حظور بی سابقه زنان را در انتخابات مجلس شاهد بودیم،فعالیت خاصی صورت نگرفت و این نشان از یک ضعف بزرگ در سیاست گذاری ها دراین زمینه است که با بهره گیری از فرهنگ سنتی و اسلامی مبتنی بر حتی اصول سکسیستی سازمان یافته اند.و متاسفانه باید گفت با ادامه پیداکردن وضعیت حاظر، نمیتوان امید زیادی به اصلاحات دراین زمینه داشت و باید قبل از هرچیز یکبار دیگر مسائل و مشکلات وخواسته های زنان را مورد توجه قرار داد.

البته باید خاطر نشان کرد در تمام این سی و هشت سالی که از انقلاب اسلامی گذشته است؛به همان تناسب که زنان در داخل حکومت به حاشیه رانده شدند شاهد حظور هرچه بیشتر زنان در جبهه اپوزیسیون حکومت و اکتیویست های غیر حکومتی هستیم.که خود نشان دهنده این است که موج حظور فعال زنان در اواخر پهلوی دوم،نه تنها از بین نرفته بلکه دقیقا همان راه را اینبار در جبهه اپوزیسیون جمهوری اسلامی طی میکند.همانطور که میبینیم بسیاری از بزرگ ترین سازمان ها و گروه ها و احزاب اپوزیسیون ایران تحت مدیریت زنان هستند و یا در ترکیب مدیریتیشان حضور فعال زنان قابل مشاهده است.و امیداست با درس گرفتن از حادثه تاریخی سال۵۷،این نقش فعال حفظ شود.

درکشور ایران زنان دوبار ثابت کردندکه میتوانند با حظور فعال خوددرسطح اجتماع و خارج شدن از وضعیت منفعلانه،معجزه آفرینی کنند و با فعالیت های خود باعث بهبود شرایط کشور درهمه زمینه ها شوند ازجمله در نیروی انسانی ماهر و کارآمد.

پ.ن.قبل از مجله شکوفه مجلات دیگر هم بود اند لکن بدلیل تاثیر زیاد و چاپ طولانی مدت این مجله از آن نام بردیم.

پ.ن۲:این یادداشت را بنده برای روزنامه فرستادم(باکمی تغیرات) و به همین دلیل شاید زیادی سازشکارانه باشد.البته قصد دارم در آینده این مساله را بسط دهم.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۳۲
daniel dlsm

#نیمه_شب_نامه 

_امشب چهارم

پنجم فوریه2017

راستش فکر میکنم واقعا چه میشد اگر همه چیز بهتر بود؟چه میشد اگر تمام عشق من را زیر پاهایت له نمیکردی؟هرشب به صفحه شخصی ازت در صفحات مجازی میروم از آغاز تا پایانش را چک میکنم و بدنبال کوچک ترین نشانه ای خود گمشده ام میگردم.اما افسوس!افسوس که حتی لاشه ای از خودم هم پیدا نمیکنم.توجسد مرا خیلی وقت است درگوری ناشناس خاک کردی.من همیشه در حسرت نگاهی واقعا عاشقانه بودم.درحسرت یک حس واقعی یک عشق واقعی که تو آن را از من دریغ کردی و من همیشه منتظر بودم منتظر عشق پاکی که از آن برایم گفته بودی.منتظر عمل کردن به قول هایی که گمان کنم با جسد من خیلی وقت است زیر خاک هستند!اما برای من زنده بودند همه شان زنده بودند.تو زنده بودی و تمام عشقی که صادقانه فدایت کردم...صادقانه...چه واژه غریبی است این صادقانه!چقدر نا آشناست.کاش کمی فقط کمی این واژه برایم حرمت داشت.کاش کمی ایمان داشتم به صادق بودن!به صادقانه!

تو آخرین نفری بودی که این واژه را به کل از زندگیم پاک کرد.تو تمام صداقت مرا نابود کردی و حال خیلی ساده از همه چیز میگذری.نیمه شب است...دلم گرفته است دستانم به پوست کشیده شب نمیرسد.دلم گرفته است و من حتی در تنهایی فروغ هم راهی جایی ندارم همانطور که در قلب تو جایی نداشتم و در آغوش مادرم...من حتی لیاقت تنهایی راهم ندارم.کاش اینگونه مرا رسوای همه کس نمی کردی اینگونه که حتی حافظ هم فالی برای من قلب شکسته ام ندارد.اری من تنها شده ام تنها شده ام و تورا میبینم که شادی که سرشار از عشقی و بانوی زندگی ات را در آغوش کشیده ای و از عمق وجود دوستش داری.آه...آه...تو هیچ وقت نفهمیدی که قلب من تیر میکشد.که قلب من درد دارد...که قلب من هنگام شنیدن صدایت،هنگام دیدن چشمانت،هنگام حس کردنت میسوزد.تو نفهمیدی همانطور که هیچ کس نفهمید.هیچ کس اشک هایم را ندید.نه در طول این سالها هیچ کس نفهمید و من امروز فقط اه میکشم. بااینکه میدانم قلب آسمان هم برای من به درد نمی آید.بااینکه میدانم ابرهاهم برای من نمی گریند.کاش فروغ بود.کاش فروغ بود و این حجم از تنهایی را شعری میساخت و به دیوار زمان می آویخت تا آیندگان از این جسد پوسیده بیچاره بگریند...تمام اینها تقصیر تو بود تقصیر تو که حتی چشمانت هم به من دروغ گفتند.میگویند چشم دروازه روح است. من در چشمانت همان شب که بغض داشتند عشق را دیدم.عشق را لمس کردم.اما حتی چشمانت هم به من دروغ گفتند.حتی بغض گلویت حتی صدایت که میلرزید؛همه به من دروغ گفتند...حتی باران که آن شب شروع به باریدن کرد.میبینی؟احساس میکنم نه تنها تو،بلکه همه طبیعت در صدد انتقام از من است.اما نمیدانم درصدد انتقام ازچه چیزی؟مگر دیگر چیزی برای من مانده که بخواهد انتقام بگیرد؟مگر دیگر چیزی از من مانده که بخواهد انتقام بگیرد؟من کیستم؟از من چه مانده جز یک شکست خورده یک تنهای تنهای تنها به معنای واقعی کلمه به همان معنای اصیلی که هیچ گاه درک نمیشود.آری شاید اینگونه بهتر است.شاید بهتراست که بگویم من پاهایم نای راه رفتن ندارند.من خسته شدم.من دیگر نمیتوانم ادامه دهم.من شکست خوردم و له شدم و این حقیقت دارد...آه...آه...

#ژانین


@dialecticall 

@anchemanmikhanam  

 

وبلاگ های من: 

Danielnots.wordpress.com 

Absurdistwriter.blogspot.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۶
daniel dlsm

آسمان امشب 

عجب اه میکشد

عجب زجه میزند

اسمان چرا دلت گرفته است؟

مهتابت را کدام نامهربان خاموش کرده؟

قلمم در دست میگرید 

دفترم سیاه شده است 

چه حیایی دارد این دفتر

چه شعر دلسوخته ای میشود این نیمه شب

چه شب تنهاییست 

دل شب شکسته است

شب خیلی وقتست بغض میکند و شاعر میشود

شب خیلی وقتست سکوت کرده

همچون دل بیچاره ی این دختر

آه...


#ژانین 


@dialecticall

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۴
daniel dlsm

بازی دادن نسل جوان اینبار در قالب قهر و آشتی!


چند روزیست میبینم که دوستان در صفحاتشان با حسرت از آقای خاتمی میگویند و طوری رفتارمیکنند گویی انتظار دیگری از ایشان داشتند!


آقای محمد خاتمی در دوره ای که مردم ایران از انقلاب اسلامی سرخورده شده بودند با شعار های رنگین و پوشالی وارد میدان سیاست شد و تاریخ ثابت کرد که مورد حمایت مردم هم قرار گرفت!

تازه این ها همه اش از مردمی بود که چندان هم مخالف نبودند بلکه بیشتر بدنبال یک اصلاح ساده بودند!اگر ایشان در طی ان چند سال قدرت داشتن کمی رادیکال تر رفتار میکردند و به وعده هایشان عمل میکردند و در مقاطع مختلف کوتاه نمی آمدند؛شاید سال ۸۸طور دیگری رقم میخورد!

عدم رهبری درست جنبش اصلاح طلبی در ایران(که بدلیل شرایط خاص تاریخی تقریبا تمامی مخالفین را شامل میشد)،امروز این جنبش را به بن بستی حل نشدنی کشانده است!

از اتحاد با حضرات اعتدالیون بگیریم تا تقاضای آشتی ملی و حضور پررنگ آقای عارف در راهپیمایی۲۲بهمن!

جنبش اصلاح طلبی زمانی از حمایت دو نسل جوان و عده زیادی از اپوزیسیون و مخالفین و روشنفکران و دانشگاهیان برخوردار بود وقدرت رسانه ای بالا داشت!

اگر اقای خاتمی بدرستی این جنبش را رهبری میکردند و در مواقع حساس مثل امروز کوتاه نمی آمدند و تمام ارمان هایی را که خود در دل نسل جوان کاشته بودند،به باد نمی دادند مطمئنا از حمایت قاطع اکثریت مردم مخالف ایران برخوردار میشدند اما ایشان با عملکرد خود در طی دو دهه فعالیت سیاسی ثابت کردند که این جنبش صلاحیت استفاده از اهرم های موجود امروز در جامعه بر ضد حکومت را ندارند!


از دیدگاهی دیگر میتوان به تاریخ عملکرد احزاب اصلاح طلب در جهان معاصر نگاهی انداخت!

من از شما میپرسم:کدام کشور را میشناسید که توسط احزاب اصلاح طلب تغیر کرده باشد؟!

تجربه خیانت این احزاب اپورتونیستی به اهداف و حامیانشان برای همگی ما هویداست!نمونه بارز این اتفاق را میتوان در حزب سوسیال دموکراسی المان دید که چطور در حساس ترین مقطع تاریخی که میتوانست از ظهور دیکتاتور فاشیست سالهای اینده جلوگیری کند،به تمام اهداف خیانت کرد و انقلابیون و در دیدی وسیع تر مردم را تنها رها کرد و حتی برضدشان فعالیت کرد.حزبی که در سالهای بعد به بدترین شکل ممکن با لباس سوسیال شوینیستی جلوی حکومت سر خم میکند!

زیرا اصل اساسی حزب اصلاح طلب همین است!احزاب اصلاح طلب گویی چنان سرگرم بازی پوشالی قدرت میشوند که فراموش میکنند با چه شعارهایی مردم را به دور خود جمع کردند!و تلخ تراز همه انجاست که توسط همان اربابان سر به نیست میشوند!


بنظر می آید برای اصلاح طلبان ماندن در قدرت(به هرذلتی)بیشتر تقدس دارد تا تغیر و اصلاح!


چیزی که امروز مشخص است ایرانی با اکثریتی مخالف بدون رهبر و حزب مستقل!ایرانی که میتوان در هر لباس و قالبی در آید...احزاب اپوزیسیون باید مراقب باشند تا خیلی زود دیر نشود...


#ژانین 


@dialecticall

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۲
daniel dlsm

"یک طرف زیبایی است و طرف دیگر،در هم شکستگان و پایمال شدگان.هرقدر هم این کار دشوار باشد من میخواهم به هر دوطرف وفادار بمانم"

~آلبرکامو _سقوط


این جمله مشهور را کامو درباره کتاب سقوط میگوید.

اگر نگاهی به زندگی کامو بیندازیم با توجه به پیش زمینه هایی که داشته(دل زدگی از انقلاب و مارکسیسم لنینیسم و درگیری شدید با سارتر)میتوان حدس زد که به چه پوچی دچار میشود.

 کامو زمانی یک مارکسیست دو آتشه همراه سارتر بود که پس از درز اخباری از اروگاه های استالینی به کلی از مارکسیسم لنینیست بریده و به سمت سوسیال دموکراسی غرب کشیده میشود.


اما نکته ای که باعث نهیلیسم در اندیشه کامو شده نه دل بریدن از انقلاب و تغیر بلکه باور وی به لزوم انقلاب و اصول مارکسیسم است. در جمله بالا دقت کنید:"هرقدر هم این کار دشوار باشد"

این یعنی کامو خود میداند که سازش این دو طبقه باهم غیر ممکن است و دقیقا همین تناقض شکست شوروی و لزوم انقلاب است که رنگی نهیلیستی به اندیشه و به تبع اثر کامو میدهد!


در جای جای این رمان هم این عجز و ناتوانی و سرگردانی دیده میشود.در هم آمیختن احساسات متناقض و از بین رفتن نسبی مفهوم زمان و مکان و در عین حال حفظ قالب رمان ازین حکایت میکنند که کامو خواسته هرچه بهتر عمق پوچی اش را به خواننده منتقل کند.


متاسفانه من حتی با دو بار خواندن نتوانستم بفهمم کامو توانست به عهد خود وفا کند یانه...؟!


تمام دوستان را دعوت میکنم به مطالعه این کتاب فوق العاده.امیدوارم لذت ببرید.😊❤️


🗞📝 @anchemanmikhanam

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۹
daniel dlsm

#نیمه_شب_نامه  

_امشب سوم  

چهارم فوریه۲۰۱۷ 

 

امشب هم تقریبا مانند سایر شبهاست.ساکت تنها با روپوشی سیاه که در اتاق،در خیابان،در شهر  و گویی در کل جهان قدم میزند.یک نوع قدم زدن خاص؛با آن نوع که ما میشناسیم متفاوت است.تقریبا میشود گفت غیر قابل فهم و تعریف است.شاید هم با مغز انسان شناخته نمیشود.یعنی انسان در حدی نیست که بتواند بشناسد و بفهمدش! 

بیرون را نگاه میکنم برف میبارد.همه جا سفید پوش شده!انسان همیشه ازین تضاد شب و برف لذت میبرد حداقل من که لذت میبرم وقتی همچین تضادی را میبینم و احساس میکنم چقدر زیبا نمایان گر قصه ای از این دنیاست.نمایانگر زندگی و آنچه موجود است و آنچه زنده است.براستی به زندگی مان نظری بیفکنیم.چقدر همه چیز پراز تضاد است.پراز درگیری و تناقضات شدید.احساسات و ادراکات ما مرز هارا در نوردیده و با همه چیز در هم ادغام میشوند.ذهن آدمی از کوچک ترین تصاویر و مفاهیمی به چه چیزها که نمیرسد؟!با توسل به ادراکات و استدلالاتی که تنها با همین تضاد ها معنا میابند؛به بزرگ ترین عقاید میرسد.شاید برای همین است که نمیتوانیم تود را از بند این تضاددها رهاکنیم.شاید ماهم نتیجه یک تضاد در طبیعت باشیم و با دیدن و ادراک این تضاد ها به اینهمانی خود و آن پی میبریم.در زندگی روزمره مان نگاهی بیفکنیم:برف باریدن در شب.قهوه های داغ در سرد ترین روزها و هزاران مثال دیگر از علاقه وافر انسان از تضاد ها و تناقضات طبیعت.کافی است نگاهی بیفکنیم.اما براستی دلیلش چیست؟عده ای شاید بگویند برای رسیدن به اعتدال است.انسان دنبال اعتدال است و برای همین است از جمع نقیضین لذت میبرد اما من قبولش ندارم.انسان معتدل نیست.اتفاقا انسان در هرچیزی دلش میخواهد تا ته خط برود پس معتدل نیست.بنظر من دلیلش این است که انسان بدنبال نتیجه است.همیشه بدنبال نتیجه است.ذهن انسان ها به تناقض ها و تضاد ها عادت ندارد.انسان بدنبال این است که نتیجه ای از همه این تضاد ها بگیرد.نتیجه ای که ذهن را از این سردرگمی نجات بدهد و یک قالب متناسب با خواست های ذهنی برسد.جالبست نه؟پس از نیمه شب است و من فلسفه بازیم گرفته است.خودم خنده ام میگیرد از دست این ذهن و خیالات وحشتناکش.ذهن من گاهی واقعا ترسناک میشود.پرواز میکند از همه جا به همه جا.هیج مرزی نمیشناسد دائما فقط پرواز میکند و در حرکت است حتی نمیشود گفت پرواز شاید سرعتش بسیار بالاست بسیار بالا انقدر که گمانم از سرعت نور هم بالاتراست اخر مرز های زمان و مکان راهم میشکند.به خودم می آیم میبینم در زمانی خارج از گذشته و آینده هستم.حتی در حال هم نیستم در یک جایی ورای هرجا و هرزمان که خودم نمیتوانم توصیفش کنم. انقدر پیچیده میشود که گاهی میترسم درموردش فکر کنم.فقط میخواهم خودم را درگیر موضوعی دیگر کنم.شاید اینها عادت های ذهنی من هستند.شاید ذهن من،تخیلات من همه اینها در قفسند و نیاز دارند تا بازشان کنم تا نفس بکشند تا پرواز کنند تا انقدر بروند که به بی انتها برسند اما اخرش چه میشود؟پرواز هم بکنند.با بیشترین سرعت هم بروند.تمام مرزهارا هم که رد بکنند.باز هم بعقیده من به چیزی دست نمیابند و دوباره بازمیگردند.چون همه چیز آنچنان پوچ و بی معناست که ذهن بشر مجبور به ساختنش شده و حال اگر از بندهای آن رها شوی که دیگر چیزی نمیماند.همه چیز تمام میشود.کاش حرف هایم قابل فهم باشد.میدانم سخت است و کمی گیج کننده اما من هم گیج میشوم.من از طبیعی ترین احساسات گیج میشوم.از همه احساسات و طبیعت میترسم زیرا ذهنم را وادار به فکر کردن میکنند.من از تمام احساسات وحشتناکی که دارم از خیره شدن به دیوار اتاق و از عشقی پوک که دائما درحال نابودی و باز ساخت خود است،از همه اینها واهمه دارم زیرا ذهن مرا درگیر میکنند درگیر دالانی طولانی که تا نیمه شب به طول می انجامد!برای همین است که در تمام این زمان عبث و بیهوده من فارق از هرچیز به دیوار روبرویم خیره میشود و دلم میخواهد برای لحظاتی چند فکر نکنم!به هیچ چیز فکر نکنم!هیچ چیز... 

 

#ژانین  

 

@dialecticall 

@anchemanmikhanam  

 

وبلاگ های من: 

Danielnots.wordpress.com 

Danielnots.blogspot.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۰
daniel dlsm