nots:)

وبلاگ اصلی من به آدرس:danielnots.blogspot.com

nots:)

وبلاگ اصلی من به آدرس:danielnots.blogspot.com

lgbtqai&atheist&marxist femenist&blogger&poet&social activitist&law student
پیج های من در صفحات مجازی:
danielnots.blogspot.com:سایت شخصی من


facebook.com/danielparsadani

facebook.com/danieldlsm

instagram.com/danieldlsm

instagram.com/lgbtqai_plus_pride

telegram.me/farhangsazijeni

instagram.com/farhangsazijeni

facebook.com/farhangsazijensi

line id:dlsm9

instagram.com/socialistalternative

telegram.me/socialistL

tweet: @danieldlsm

tweet: @zhaninparsa

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۵ فروردين ۹۶، ۲۰:۲۴ - سیّد محمّد جعاوله
    جالب بود.
  • ۲۵ بهمن ۹۵، ۱۱:۱۵ - سیّد محمّد جعاوله
    خوب بود
نویسندگان

دفتر خاطرات

دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۲:۲۱ ق.ظ

امروز سی ویک ژانویه است...تولد پنجاه سالگی ژانینا...

ژانینا دختری پنجاه ساله است که در اطراف مونیخ درخانه ای دوطبقه با حیاط کوچک که درباغچه اش گل ها و سیفیجات مختلف به همراه یک درخت سیب بزرگ دارد.خانه ای زیبا و اغلب ساکت آرام...صبح ها ساعت شش بیدار شده و تا راس ساعت شش و نیم صبح ورزش میکند و همان موقع شیر هرروزه که باید تاریخ مصرفش و اطمینان از کم چرب بودنش را چک کند میرسد،آن قدر درین کار حساس است که حتی شده چند نفر به علت شکایتش از کم چرب نبودن یا دودقیقه نهایت سه دقیقه دیر رسیدن اخر اج شدند...

ژانینا همه کارهایش بابرنامه است او دربرنامه روزانه خود وسواس شدیدی دارد باید بلافاصله بعد از گرفتن شیر یک دوش ده دقیقه ای بگیرد تا با شامپو بدن مخصوص و کرم مخصوص برای جوانی پوست خودش را بشوید و بوی عرق در بدنش نماند...صبحانه هایش معمولا یک شکل است بعد از حمام با مقداری خامه که باید طعم سیب باشد و یاتخم مرغ یا استیک مخصوص صبحانه میخورد و راس ساعت هفت صبحانه تمام میشود...حال نوبت میرسد به لباس هایش که اغلب به یک شکل کت و دامن با رنگ ها و مدل های رسمی که تفاوت چندانی نمیکردند اما حداقل بیست دست سِت کت و دامن یک شکل داشت...بعداز آن کفش براق و مشکی را ازبین تقریبا همان بیست دست که همه شبیه هم بودند به ترتیب برداشته و پس از وارسی ازینکه نکند خطی یا زدگی داشته باشد،به پا میکند...حال نوبت به ماسک صورت روزانه میرسد که معمولا داروخانه روز قبل برایش میفرستاد و هرروز با یه رایحه بود...ماسک را روی صورت میگذارد و روزنامه ای را که راس ساعت هفت به صندوق افتاده بود همراه با قهوه فرانسوی تلخ و بدون شکر هرروزه در حیاط خانه روی صندلی که زیر درخت سیب قرار دارد در هوای خنک صبح میخواند...و بدترین چیزی که میتواند برای ژانینا دراین زمان وجود داشته باشد روزهای بارندگی است که او حسابی ازینکه برنامه اش ناقص عملی میشود عصبی میشود...معمولا صفحه مورد علاقه اش سیاسی و اجتماعی است...او دلش به حال این مردم میسوزد و عامل تمام بدبختی های زندگی شان را فقط بی نظمی و نداشتن تسلط کامل بر احساسات میداند...

ساعت هفت و بیست دقیقه که میرسد صورتش را میشوید و بادقت خاصی آرایش صورتش را شروع میکند و بدترین حسی که درین حال به او دست میدهد هنگامی است که لک ها و چال های صورتش را میشمرد که هرروز بیشتر و بیشتر میرسد اما ژانینا خوب یادگرفته که به ترتیب جوری کرم هارا به صورت بزند که اثری از آنها نماند...

ساعت هفت و نیم که میشود گوشی همراه طبق هرروزه به صدا درمی اید و ژانینا مطابق هرروز کیف کاملا رسمی مشکی رنگ خودرا که هیچ لکی دران دیده نمیشود برداشته به راه می افتد و جلو درحیاط یا بهتر بگویم باغچه خانه درحالیکه به شخصی که هرروز برای آبیاری و تمیز کردن خانه و حرص باغچه می آید توصیه های همیشگی میکند که باید همه چیز تمیز باشد بدون هیچ لک و عیبی،سوار ماشین بزرگ  مشکی رنگ با شیشه های دودی که راننده ی مخصوصش دررا برایش باز میکند،میشود...ژانینا اعتقاد دارد راننده باید سر ساعت هفت و سی دقیقه آماده باشد و اگر تاخیری حتی یک دقیقه ایجاد شود ان راننده باید بدنبال شغل جدید باشد...

ژانینا رئیس هیات مدیره ی بزرگترین شرکت تولید مواد غذایی در المان است و هرروز راس ساعت هفت و پنجاه دقیقه یعنی پنج دقیقه زودتر از وقت کاری وارد شرکت میشود.زیرا او عقیده دارد تنها وقتی که مدیر ازهمه زودتر و منظم تر باشد میشود از کارمندان توقع نظم و سروقت بودن داشت...

ژانینا در بزرگترین اتاق طبقه چهلم شرکت یعنی آخرین طبقه که تقریبا نصف طبقه را گرفته و با راهرویی طولانی به سالن بزرگ مخصوص جلسات و از آنجا با همین سلسله روال به اتاق اصلی ریاست شرکت میرسد،بعنوان مدیر عامل شرکت یا رئیس هیات مدیره کار میکند...او اکنون بیست و سه سال است که دراین سمت قرار دارد و عنوان جوانترین مدیر در آلمان شناخته شده و به دلیل نظم کاری خاصی که دارد هیچ وقت کسی ازو ناراضی نبوده...

راس ساعت هشت که به میز کاری خود مینشیند زنگ مخصوص گوشه ی میز را به صدا درمی آورد تا برنامه روزانه را توسط مشاور مخصوص خود مرور کند...دختری تقریبا سی ساله که از هوش سرشاری بهر میبرد و ژانینا را الگوی تمام عیار خود درنظر گرفته بود باقدم هایی محکم وارد سالن شده و روی تخته مخصوص بیرنگی که دراتاق وجود دارد برنامه روزانه را که از قبل هماهنک شده بود،نشان میدهد...درین برنامه حتی کوچک ترین کارها مثل ساعت مخصوص قهوه و آب میوه و غذا و نظارت برکار کارمندان،که با دقت خاصی هرروز انجام میداد،گرفته تا ساعت جلسات و تخمین که نمیشود گفت ساعت دقیق اتمام انها و همچنین جلسات دکتر که به صورت روزانه توسط دکتر مخصوص عمومی و دکتر متخصص پوست و تغذیه و...(به جز روانکاو که به عقیده ژانینا فقط مشتی شیادند،زیرا هرکس میتواند با تسلط بر قوه احساس خود زندگی آرام و بدون دغدغه ای داشته باشد)صورت میگرفت جا گرفته بود...

برنامه کاری ژانینا بسیار طولانی و برخلاف کار روزانه عادی که نهایت ده ساعت بود،به دوازده ساعت میرسید و راس ساعت هشت از شرکت بیرون آمده سوار ماشین مخصوص میشد...ساعت هشت و نیم که به خانه میرسید  اولین کار پس از تعویض لباس ها که معمولا دور انداخته میشدند!،همان دوش ده دقیقه ای بود که راس ساعت نه تمام میشد و بلا فاصله غذایی که به صورت روزانه توسط دکتر مخصوصش ترتیب داده شده بود می آوردند و معمولا تا نه و سی دقیقه به طول می انجامید و بعد از آن مثل همیشه ایمیل ها و پیام های صفحات مجازی خودرا چک میکرد تا راس ساعت ده که به اتاق خواب میرفت تا پس از نوشیدن قهوه و خواندن کتاب،طبق برنامه آرام بخوابد...

اما امشب سی و یک ژانویه بود...هنگامی که طبق معمول ساعت ده خواست لبتاب را خاموش کند،صدایی شنید...تقویم کامپیوتر اینبار از ژانینا قوی تر برنامه ریزی کرده بود...وقتی متوجه شد که امروز تولدش بوده و حتی یک نفر حتی خودش هم متوجه آن نشده،ناخودآگاه لبتاب را همانطور روشن رها کرد و به اتاق کوچکی که در طبقه دوم،آخر راهرو بود و چندسالی میشد به آنجا نرفته،رفت همانطور که گرد و خاک و تار عنکبوت هارا کنار میزد به میزی قدیمی که از اوایل دوره جوانی ان زمان که دختری بیست ساله بود و بتازگی به مونیخ امده بود رسید،کشوی میز را به سختی درحالیکه صدایی زمخت از آن می امد،باز کرد و گرد هارا کنار زد،آری دفتر خاطراتش بود...همان دفتری که قبل ازینکه وارد شرکت شود و تصمیم به زندگی جدیدی بگیرد،پر میکرد...

دفتر را برداشت و به طبقه پایین برگشت و درحالیکه خودش هم متوجه نمیشد کاملا برخلاف برنامه روزانه اش عمل میکرد روی مبل نشست و شروع به خواندن دفتر کرد...دفترخاطراتش از سالهای نوجوانی بود...ان زمان که دختری شانزده ساله بود و تا زمانی که به شرکت امده بود...و بعد از ان خالی بود...گویی ان بیست و هفت سال را زندگی نکرده بود...لحظه ای احساس خالی بودن کرد،احساس پوچی به اطرافش نگاهی انداخت همه چیز مرتب و منظم بود همه چیز طبق اصول عقلی و با دلایل منطقی به جای خود بود و سکوتی عجیب کل خانه را دربرگرفته بود...سکوتی همراه با تاریکی...برای اولین بار بود که بعد از بیست و هفت سال احساسش بر منطق غلبه کرده بود و به عمق سیاهی میرسید...دفتر را برداشت و به حیاط رفت و روی صندلی مخصوصش کنار درخت سیب،زیر نور مهتاب نشست...خیلی وقت بود که به مهتاب نگاه نکرده بود...دلش پرواز میخواست...پرواز و به مهتاب رسیدن...

 

صبح روز بعد راس ساعت هفت صبح در اخبار رسمی آلمان اعلام شد که مدیر عامل بزرگ ترین شرکت مواد غذایی آلمان بعد از بیست وهفت سال ریاست،که بعنوان بهترین مدیر شناخته شده بود،در سن پنجاه سالگی در حیاط خانه اش به دلیل خودکشی...

 

4july2016

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۱۴
daniel dlsm

نظرات  (۱)

۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۲:۲۷ تبادل لینک
با سلام و احترام 

برای افزایش بازدید وبلاگ خود میتوانید وبلاگ خود را در سیستم ما در عرض 1 دقیقه ثبت کنید

سیستم تبادل لینک 3 طرفه فارسی

http://link.tikabzar.com/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی