nots:)

وبلاگ اصلی من به آدرس:danielnots.blogspot.com

nots:)

وبلاگ اصلی من به آدرس:danielnots.blogspot.com

lgbtqai&atheist&marxist femenist&blogger&poet&social activitist&law student
پیج های من در صفحات مجازی:
danielnots.blogspot.com:سایت شخصی من


facebook.com/danielparsadani

facebook.com/danieldlsm

instagram.com/danieldlsm

instagram.com/lgbtqai_plus_pride

telegram.me/farhangsazijeni

instagram.com/farhangsazijeni

facebook.com/farhangsazijensi

line id:dlsm9

instagram.com/socialistalternative

telegram.me/socialistL

tweet: @danieldlsm

tweet: @zhaninparsa

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۵ فروردين ۹۶، ۲۰:۲۴ - سیّد محمّد جعاوله
    جالب بود.
  • ۲۵ بهمن ۹۵، ۱۱:۱۵ - سیّد محمّد جعاوله
    خوب بود
نویسندگان

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امشب» ثبت شده است

#نیمه_شب_نامه 

#امشب_دهم



او هر شب از خود میگریخت و درخودمی آمیخت.اشک آسمان خفه اش میکرد.در سکوتی وهم انگیز به تکرار وحشی شب ها و اشک ها و تنهایی میسرایید.

آری 

می سرایید

آوازی تلخ آوازی نمناک آوازی از غرور له شده کبوتر مادر آن شب...

او یک هیچ بود.یک هیچ نگران یک هیچ زیبا یک هیچ پوچ یک هیچ هیچ هیچ

کاش همچون نتی آزاد میشد و در فضا پرواز میکرد

درفضا سرودی از ناموجود میسرایید 

سرودی از دفتر شب های افسرد

آری او یک تضاد وحشتناک بود.یک تضاد ییچاره آواره یک تضاد از فراسوی همه آنچه بود و هست

او افتاب میشود 

او ماه میشود 

او خیال میکند 

توهم میشود

کاش کمی همه چیز به طرز عجیب و غیره منتظره ای مرگ نبود...

کاش یک دالان مالیخولیایی وحشی تمام ذهن شعر را نمی پوکاند.سروده ای زیبا خواندن،رقص باله در تلالو مهتاب،هم آغوشی با گناهی زیبا...همه آنچه او با از خود میگریخت و با خود می آمیخت.

حال که شب میشود باید دستان خورشید  را گرفت 

باید با خود تباه کرد.هرآنچه نیست را تباه کرد.هستی که خود تباه است...

باید شاد رقصید باید شاد به اوج یک پرواز مرد باید شاد مرد شاد مرد.او خودش را در یک سکوت پنهان میافت.در جایی که نبود.در مکانی خارج از مکان در مکانی خارج از وجود در مکانی خارج از خود.شاید اشک آسمان یک رازست برای مردن برای این گریختن پی در پی در انسجام فروپاشی.آسمان آیا شعری زیباست؟آسمان آیا همچون حقیقتی نهان است؟

آسمان چیست؟آسمان چیست جز تصوری نامعلوم.جز نتیجه ای وحشتبار از او و از هرآنچه او بود و هرآنچه در تاریکی ناامیدانه او میمرد و در فضا به تهی میرسید.

او از خود میگریخت و به خود میگریخت  و این هرآنچه در شب بود را معنا میداد.


#ژانین 


@dialecticall

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۸
daniel dlsm

#نیمه_شب_نامه 

_امشب چهارم

پنجم فوریه2017

راستش فکر میکنم واقعا چه میشد اگر همه چیز بهتر بود؟چه میشد اگر تمام عشق من را زیر پاهایت له نمیکردی؟هرشب به صفحه شخصی ازت در صفحات مجازی میروم از آغاز تا پایانش را چک میکنم و بدنبال کوچک ترین نشانه ای خود گمشده ام میگردم.اما افسوس!افسوس که حتی لاشه ای از خودم هم پیدا نمیکنم.توجسد مرا خیلی وقت است درگوری ناشناس خاک کردی.من همیشه در حسرت نگاهی واقعا عاشقانه بودم.درحسرت یک حس واقعی یک عشق واقعی که تو آن را از من دریغ کردی و من همیشه منتظر بودم منتظر عشق پاکی که از آن برایم گفته بودی.منتظر عمل کردن به قول هایی که گمان کنم با جسد من خیلی وقت است زیر خاک هستند!اما برای من زنده بودند همه شان زنده بودند.تو زنده بودی و تمام عشقی که صادقانه فدایت کردم...صادقانه...چه واژه غریبی است این صادقانه!چقدر نا آشناست.کاش کمی فقط کمی این واژه برایم حرمت داشت.کاش کمی ایمان داشتم به صادق بودن!به صادقانه!

تو آخرین نفری بودی که این واژه را به کل از زندگیم پاک کرد.تو تمام صداقت مرا نابود کردی و حال خیلی ساده از همه چیز میگذری.نیمه شب است...دلم گرفته است دستانم به پوست کشیده شب نمیرسد.دلم گرفته است و من حتی در تنهایی فروغ هم راهی جایی ندارم همانطور که در قلب تو جایی نداشتم و در آغوش مادرم...من حتی لیاقت تنهایی راهم ندارم.کاش اینگونه مرا رسوای همه کس نمی کردی اینگونه که حتی حافظ هم فالی برای من قلب شکسته ام ندارد.اری من تنها شده ام تنها شده ام و تورا میبینم که شادی که سرشار از عشقی و بانوی زندگی ات را در آغوش کشیده ای و از عمق وجود دوستش داری.آه...آه...تو هیچ وقت نفهمیدی که قلب من تیر میکشد.که قلب من درد دارد...که قلب من هنگام شنیدن صدایت،هنگام دیدن چشمانت،هنگام حس کردنت میسوزد.تو نفهمیدی همانطور که هیچ کس نفهمید.هیچ کس اشک هایم را ندید.نه در طول این سالها هیچ کس نفهمید و من امروز فقط اه میکشم. بااینکه میدانم قلب آسمان هم برای من به درد نمی آید.بااینکه میدانم ابرهاهم برای من نمی گریند.کاش فروغ بود.کاش فروغ بود و این حجم از تنهایی را شعری میساخت و به دیوار زمان می آویخت تا آیندگان از این جسد پوسیده بیچاره بگریند...تمام اینها تقصیر تو بود تقصیر تو که حتی چشمانت هم به من دروغ گفتند.میگویند چشم دروازه روح است. من در چشمانت همان شب که بغض داشتند عشق را دیدم.عشق را لمس کردم.اما حتی چشمانت هم به من دروغ گفتند.حتی بغض گلویت حتی صدایت که میلرزید؛همه به من دروغ گفتند...حتی باران که آن شب شروع به باریدن کرد.میبینی؟احساس میکنم نه تنها تو،بلکه همه طبیعت در صدد انتقام از من است.اما نمیدانم درصدد انتقام ازچه چیزی؟مگر دیگر چیزی برای من مانده که بخواهد انتقام بگیرد؟مگر دیگر چیزی از من مانده که بخواهد انتقام بگیرد؟من کیستم؟از من چه مانده جز یک شکست خورده یک تنهای تنهای تنها به معنای واقعی کلمه به همان معنای اصیلی که هیچ گاه درک نمیشود.آری شاید اینگونه بهتر است.شاید بهتراست که بگویم من پاهایم نای راه رفتن ندارند.من خسته شدم.من دیگر نمیتوانم ادامه دهم.من شکست خوردم و له شدم و این حقیقت دارد...آه...آه...

#ژانین


@dialecticall 

@anchemanmikhanam  

 

وبلاگ های من: 

Danielnots.wordpress.com 

Absurdistwriter.blogspot.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۶
daniel dlsm

#نیمه_شب_نامه  

_امشب سوم  

چهارم فوریه۲۰۱۷ 

 

امشب هم تقریبا مانند سایر شبهاست.ساکت تنها با روپوشی سیاه که در اتاق،در خیابان،در شهر  و گویی در کل جهان قدم میزند.یک نوع قدم زدن خاص؛با آن نوع که ما میشناسیم متفاوت است.تقریبا میشود گفت غیر قابل فهم و تعریف است.شاید هم با مغز انسان شناخته نمیشود.یعنی انسان در حدی نیست که بتواند بشناسد و بفهمدش! 

بیرون را نگاه میکنم برف میبارد.همه جا سفید پوش شده!انسان همیشه ازین تضاد شب و برف لذت میبرد حداقل من که لذت میبرم وقتی همچین تضادی را میبینم و احساس میکنم چقدر زیبا نمایان گر قصه ای از این دنیاست.نمایانگر زندگی و آنچه موجود است و آنچه زنده است.براستی به زندگی مان نظری بیفکنیم.چقدر همه چیز پراز تضاد است.پراز درگیری و تناقضات شدید.احساسات و ادراکات ما مرز هارا در نوردیده و با همه چیز در هم ادغام میشوند.ذهن آدمی از کوچک ترین تصاویر و مفاهیمی به چه چیزها که نمیرسد؟!با توسل به ادراکات و استدلالاتی که تنها با همین تضاد ها معنا میابند؛به بزرگ ترین عقاید میرسد.شاید برای همین است که نمیتوانیم تود را از بند این تضاددها رهاکنیم.شاید ماهم نتیجه یک تضاد در طبیعت باشیم و با دیدن و ادراک این تضاد ها به اینهمانی خود و آن پی میبریم.در زندگی روزمره مان نگاهی بیفکنیم:برف باریدن در شب.قهوه های داغ در سرد ترین روزها و هزاران مثال دیگر از علاقه وافر انسان از تضاد ها و تناقضات طبیعت.کافی است نگاهی بیفکنیم.اما براستی دلیلش چیست؟عده ای شاید بگویند برای رسیدن به اعتدال است.انسان دنبال اعتدال است و برای همین است از جمع نقیضین لذت میبرد اما من قبولش ندارم.انسان معتدل نیست.اتفاقا انسان در هرچیزی دلش میخواهد تا ته خط برود پس معتدل نیست.بنظر من دلیلش این است که انسان بدنبال نتیجه است.همیشه بدنبال نتیجه است.ذهن انسان ها به تناقض ها و تضاد ها عادت ندارد.انسان بدنبال این است که نتیجه ای از همه این تضاد ها بگیرد.نتیجه ای که ذهن را از این سردرگمی نجات بدهد و یک قالب متناسب با خواست های ذهنی برسد.جالبست نه؟پس از نیمه شب است و من فلسفه بازیم گرفته است.خودم خنده ام میگیرد از دست این ذهن و خیالات وحشتناکش.ذهن من گاهی واقعا ترسناک میشود.پرواز میکند از همه جا به همه جا.هیج مرزی نمیشناسد دائما فقط پرواز میکند و در حرکت است حتی نمیشود گفت پرواز شاید سرعتش بسیار بالاست بسیار بالا انقدر که گمانم از سرعت نور هم بالاتراست اخر مرز های زمان و مکان راهم میشکند.به خودم می آیم میبینم در زمانی خارج از گذشته و آینده هستم.حتی در حال هم نیستم در یک جایی ورای هرجا و هرزمان که خودم نمیتوانم توصیفش کنم. انقدر پیچیده میشود که گاهی میترسم درموردش فکر کنم.فقط میخواهم خودم را درگیر موضوعی دیگر کنم.شاید اینها عادت های ذهنی من هستند.شاید ذهن من،تخیلات من همه اینها در قفسند و نیاز دارند تا بازشان کنم تا نفس بکشند تا پرواز کنند تا انقدر بروند که به بی انتها برسند اما اخرش چه میشود؟پرواز هم بکنند.با بیشترین سرعت هم بروند.تمام مرزهارا هم که رد بکنند.باز هم بعقیده من به چیزی دست نمیابند و دوباره بازمیگردند.چون همه چیز آنچنان پوچ و بی معناست که ذهن بشر مجبور به ساختنش شده و حال اگر از بندهای آن رها شوی که دیگر چیزی نمیماند.همه چیز تمام میشود.کاش حرف هایم قابل فهم باشد.میدانم سخت است و کمی گیج کننده اما من هم گیج میشوم.من از طبیعی ترین احساسات گیج میشوم.از همه احساسات و طبیعت میترسم زیرا ذهنم را وادار به فکر کردن میکنند.من از تمام احساسات وحشتناکی که دارم از خیره شدن به دیوار اتاق و از عشقی پوک که دائما درحال نابودی و باز ساخت خود است،از همه اینها واهمه دارم زیرا ذهن مرا درگیر میکنند درگیر دالانی طولانی که تا نیمه شب به طول می انجامد!برای همین است که در تمام این زمان عبث و بیهوده من فارق از هرچیز به دیوار روبرویم خیره میشود و دلم میخواهد برای لحظاتی چند فکر نکنم!به هیچ چیز فکر نکنم!هیچ چیز... 

 

#ژانین  

 

@dialecticall 

@anchemanmikhanam  

 

وبلاگ های من: 

Danielnots.wordpress.com 

Danielnots.blogspot.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۰
daniel dlsm

#نیمه_شب_نامه

_امشب دوم 

سوم فوریه 2017


نمیدانم ساعت چند است.اهمیتی ندارد ارزشش راهم ندارد بروم نگاه کنم ترجیه میدهم فعلا بنویسم.اما نمیدانم چه بنویسم؟دستانم خشک میشوند.تنها میدانم یک حس غریب مرا وادار به نوشتن میکند یک حس غریب دوست داشتنی که دوای درد مرا میداند.چه شب جالبیست امشب!برف می بارد و همه جا سفیدپوش است من در اتاقم نشستم و به افقی از تنهایی خود خیره میشوم.امشب چقدر دیوانه وار متوجه تنهاییم شدم و چقدر وحشیانه از هرطرف هجوم می آورد تا مرا ببلعد.اما من با خود عهدی بستم عهد بستم بجای فرار از تنهاییم آن را با تمام وجود درک کنم،در آغوش بکشم و شاید با هم آوازی بخوانیم.شاید دوست خوبی باشد حداقل برای آواز خواندن.برای شعر خواندن ان هم شعرهایی که در اوج نا امیدی قدرت پرواز میدهد و باعالمی از خیالات زیبا در آسمان رهایت میکند.

من امشب تنهایم.امشب از آن شب هایی است که تنهایی از هر طرف میبارد و من با تمام وجود آنرا حس میکنم و میفهمم.بیایید یک بازی راه بیندازیم. اسمش این است:اعتراف کنیم!من شروم میکنم.من اعتراف میکنم امشب چشمانم خشک شده است و اشکی ندارد حال انکه همه چیز دست به دست هم داده تا دلم ساعت ها بگرید و بگرید تنها بگرید...

من اعتراف میکنم امشب دلم تنگ شده است.دلم تنگ نوازش ها شده است.دلم تنگ دوستت دارم هاشده است.دلم تنگ عشق شده است و یک خاطره.یک خاطره که با تمام وجود دوستش داشتم...شاید هنوز هم دوستش دارم شاید هنوز هم مثل دیشب که کتاب های دبیرستانیم را نگاه میکردم؛دلم برایش یک ذره میشود دلم میخواهد کاش بود.کاش بود و دوباره به آغوشش پناه میبردم.کاش بود و دوباره برایم شعر میخواند.شعر هایی از فروغ و غادهالثمان میخواند شعر هایی از شاملو میخواند و وقتی میرسید که بگوید عشق خود فرداست،عشق خود همه چیز است؛محکم تر درآغوشم میگرفت و می بوسیدم و بغض میکرد...اری دلم از آن شبهایی میخواهد که تنها نبودم و از تنهایی نمی ترسیدم.

اعتراف میکنم که امشب دلم گریه میخواهد ازان گریه هایی که رنگ و بوی بی کسی میدهد.رنگ و بوی تنهایی و بی همدردی میدهد.رنگ و بوی حسرت میدهد...حسرت روز ها و شبهایی که دیگر نیستند و فقط حسرتشان در دلم مانده!

اعتراف میکنم امشب دلم میخواست باشی دلم میخواست حداقل یک نفر بود تا برایم قصه میگفت.اعتراف میکنم میخواهم همچون یک بچه خردسال بشوم و در آغوشت گریه کنم انقدر گریه کنم تا در دلم هیچ نماند و کاغذ سفید دلم را دوباره رطور که خواستی تصویر بکشی!اعتراف میکنم دلم میخواهد کاش امشب زودتر تمام شود همین.وقتی تو نیستی کاش تمام شود این درد که تمام وجودم را می بلعد.کاش یک نفر تنها یک نفر این درد را میفهمید...این درد دارد مرا ذره ذره میخورد...

 

#ژانین 


@dialecticall

@anchemanmikhanam 


وبلاگ های من:

Danielnots.wordpress.com

Danielnots.blogspot.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۱۸
daniel dlsm

#نیمه_شب_نامه 

_ #امشب_اول


دوم فوریه 2017


ساعت یک و پانزده دقیقه نیمه شب پشت لبتاب بنشینی و قهوه داغ بخوری.خنده دار است قهوه داغ آنهم در نیمه شب!کمی پیچیدست آخر من عاشق قهوه هستم زمانش مهم نیست فقط میدانم عاشقش هستم و باید قهوه داغم را بخورم و البته چون آرام میخورم گاهی که چه عرض کنم اکثر مواقع سرد میشود والبته من سردش را هم میخورم مهم نیست مهم قهوه بودن است مگر غیراین است؟قهوه های داغ پس از نیمه شب آنهم ازنوع اسپرسو تلخ و غلیظ مزه بخصوصی دارد خصوصا اگر با شکلات تلخ 99درصد همراه باشد!کمی دیوانگی میزند اما به امتحانش میرزد!البته از کمی بیشتر…مگر آدم عاقل نصفه شبی قهوه میخورد؟انهم اسپرسو که با شکر هم  از گلو پایین نمی رود تازه شکلات به این تلخی هم بگیری!دیوانه شدی مگر؟خب جالب است من مگر عاقلم؟اصلا مگر میشود آدم عاقل باشد؟آدم اگر عاقل بود که دیگر آدم نبود!آدم اگر عاقل بود سنگ میشد.مثل سنگ سکوت میکرد و لذت میبرد همین اما آدم عاقل نیست ادم عاشق میشود آدم گریه میکند آدم ناراحت میشود میخندد شاد میشود!اصلا مگر میشود عاقل باشد؟باعقل جور در نمیاید!یا باید عاقل باشی یا باید احساس کنی و آنقدر به احساست ایمان داشته باشی که به آن دل ببندی و وابسته اش شوی!ادم که عاقل نیست آدم یک موجود در بند احساسات است.یک موجود زبون بیچاره که فقط در گیرودار احساسات و یک سری امور نسبی روان و زوال یابنده خورد میشود و هربار با امیدی بیهوده سرپا میشود و میخواهد دوباره از آغاز قدم بردارد!انسان انقدر پوک است که نمیداند په میکند نمیداند چه میگوید و چه میخواهد؟آری چقدر تلخ است این موجود چقدر تلخ و سیاه است چقدر تلخ و سیاه و سرد!شاید برای همین است که اسپرسوی غلیظ سرد را دوست دارم و از آن لذت میبرم.شاید جزئی از زندگی من باشد که تلخ باشم و با تلخی سر کنم یا شاید هم من مفهوم این تلخی را فهمیدم و برای همین هست که از رویارویی باآن دچار مشکل نمیشوم و اتفاقا لذت هم میبرم!شاید یک این همانی بین من و تلخی موجود است یک این همانی که در کل زندگی من موج میزند و شاید هم در زندگی هرانسانی موج میزند و این من هستم که با آن روبرو شده ام.نمیدانم فقط میدانم پس از نیمه شب است و تاریک است.زمستان است و سرد است.آنقدر همه چیز بیهوده یخ زده که احساسی نمیماند فقط دلت میخواهد کمی تلخ بشوی شاید بتوانی از این راز بین زمان و حس باخبر شوی شایدهم یک بعد دیگر است یک بعد فراتر از انسان یک بعد که تنها نشانه هایی از آن این چیزهاست و انسان هرگز به آن نمیرسد.اما ذهن چظور؟ذهن به آن میرسد؟ذهن میتواند آن را تصور کند؟ذهن میتواند آن را در لابلای این ابعاد گندیده جای دهد و از یک دروازه تازه پرده بردارد؟


شاید باید کمی عاقلانه تر اندیشید شاید باید همان اپیدمی زندگی روزمره را بررسی کرد همان عاشقی های شبانه!همین خنیدیدن های بیهوده همان ارزش های بی فایده!همان همه چیزی که هیچ فایده ای ندارد!پس از نیمه شب است و نوشتن هوایی دیگر دارد نوشتن پس از نیمه شب اوج یک نویسنده است!اوج اوجش


#ژانین 


@dialecticall

@anchemanmikhanam 


وبلاگ های من:

Danielnots.wordpress.com

Danielnots.blogspot.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۳
daniel dlsm

امشب خیلی شبه خاصیه بارون میاد

بارون 

آره بوی نم داره

یه کافه هم درست کردم جاتون خالی 

کلا خیلی قشنگ شده 

آهنگ فرانسوی هم گذاشتم که فضا رو ایدئال کنم

اووممم یاد خاطراتم میفتم

یه شبایی بود که من باهمین موزیک و همین طعم عاشق میشدم 

یه شبایی که زیر همین بارون دستشو میگرفتم 

شبای قشنگی بود 

خیلی 

الان میرم زیر بارون یه آهنگ داره مهرنوش....بی تو

اونو گوش میدم 

الان دیگه مثل اون موقع ها نیست

الان تنهای تنها میشینم یه گوشه ای فهوه میخورم 

به روبرو خیره میشم 

واین گذشتست که جلوی چشمم رژه میره.....

اوممم

صدای بارون 

گاهی آرامش میده 

وگاهیم.....چشمات خیس میشن

نمیدونم چرا

شاید رازی داره حتما

فکر کنم رازش توی خاطراتیه که زیر بارون خیس میشن.....

قهوه ی داغ تنمو گرم میکنه 

آروم میشم

اون شباهم آروم میشدم 

آروم میشدم وقتی دستام تو  دستت بود

وقتی میومدم بقلت 

آروم میشدم 

گرم بود 

چه شبایی که زیر همین بارون لب های آتشینت به من آرامش ندادند...

اون زمان قهوه هاهم زیاد تلخ نبودند

درک نمیکنم چرا قهوه میخوردم 

آخه قهوه باید تلخ باشه 

اما وقتی تو بودی تلخ ترین قهوه هاهم برام شیرین بودند....

نمیدونم شاید داری الان این متنو میخونی

نمیدونم چه حسی داری

اما نمیخوام اصلا اذیت بشی راحت باش 

آروم 

عشقتو بقل بگیر 

آروم

میدونم گرمات چندبرابر شده.....

نمیخوام ناراحت بشی 

بزرگ ترین آرامش من با لبخنده

لبخند بزن 

لطفا خوشحال باش

منم قهوه فرانس با کاکائو تلخ 

هماغوش میشم با همینا ویک خاطره گرم برام کافیه

امروز یک سال گذشت.

یک سال ازون شبی که توی پارک گریه میکردم وتو میرفتی.....

یک سال

خیلی زود گذشت

ومن خیلی تغیر کردم 

من امروز گریه نمیکنم

خوشحالم وقتی عکستو میبینم که عشقتو بقل کردی

خوشحال باش:)







۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۵
daniel dlsm